تبلیغات
وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
لینكدونی
لینكستان
جستجو
آمار وبلاگ
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
نوشته شده در جمعه 22 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : علیرضا
ویرایش شده در - و ساعت -
A map of the Ghashghai
The Ghashghai live in the area colored in pink |
|
نوشته شده در جمعه 22 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : علیرضا
ویرایش شده در - و ساعت -
بو یازى از- نوشته هاى روزانه پویان وئبلاگیندان آلینیبدیر
قشقه
هو
این عکس مربوط به دیدار امسالم با فرود گرگین پور – آنطور که محمدرضا درویشی توصیف میکند: "قشقة تابناک ایل قشقایی" – است. عکس را بی اجازة عکاس مهربانش اینجا میگذارم. بدجوری هوای آواز قشقایی کرده ام... فرود، نابیناست. امّا بهتر از صد بینا عاشقها و ساربانها و چنگیهای ایل را روایت میکند. فرود، نابیناست و با انگشتانش عقربه های ساعت را لمس میکند؛ امّا نمیدانید وقتی با همان سرانگشتها مینوازد و همسرش – افسانه – با صدای ساز دم میگیرد؛ دم میگیرد و میخوانَد، چه غوغایی برپا میشود. چشمان فرود، بی فروغند؛ امّا در دلش آفتابی تابناک است و در فراق ایل، یک سینه فریاد با او...
دلم آواز قشقایی میخواهد.
لالایی – 20 سپتامبر 2003
هو
نمیدونین وقتی زن قشقایی، لالایی میخونه چقدر قشنگه... مخصوصاً اگه "افسانه جهانگیری" - که صدای نابش رو احتمالاً در موسیقی "گبه" ساختة حسین علیزاده شنیده اید - و "نازلی جهانگیری" لالایی بخونن و "فرود گرگین پور" با پیانو همراهیشون کنه. پریشب در خانة استاد گرگین پور (مشهورترین موسیقیدان و احیاکنندة موسیقی قشقایی) مهمان دو آواز لالایی و عروسی بودیم.
فرود از زبان فرود – 24 سپتامبر 2003
هو"با ویولُن و پیانو موسیقی ایل مینوازم. دستهایم میلغزد روی نرمی ساز. بچه ام، کودکم. نُتهای غنوده بیدار میشوند. یک به یک، گام به گام. افسانه دَم میگیرد به لالاییهای دور." من این تصویر را دیدم؛ از نزدیک در خانة فرود گرگین پور و دو خطی نوشتم و حالا میخوانم از زبان خودش؛ عاشقانه، با درد؛ با غم و رنج. اما نه به کین؛ با مهر، با عشق. فرود ایل بودم؛ فرودِ حبیب الله پدرم و مادرم که دادة 1324 بودم به آنها با سه خواهر و سه برادر دیگر که از بدِ سرنوشت، اسیرِ دخترخالگی، پسرخالگیِ والدین شدند و نابینا. خُردبچه ای بودم، یَلة دشت و ماه و آفتاب. چشمانم اندک سویی داشت و به همان خُردی، رهای چادر ایلاتیها بودم به ولعِ دانستن، آب و آتش و باد و خاک که همة هستیم بودند.
ایل بود و زن و مرد و بچه، ایل بود و گوسپندان و بُزان، مرغ و جوجه ها، خروسها که پدرم وظیفه داده بود ساربانان را به بیداری و نگاهبانی ایل. ظهر بود و شب، آفتاب و بی آفتاب. از همان چهارسالگی، مادرم خواب میکردم به ازای چشمهای بسته ام، و مادر که خواب میربودش و من باز یَلة ایل بودم. مردان دلداده به آتش، داستانی میسراییدند به نظم و نغمه ای میساختند به نی، آی نی، آی نی. هواییم میکرد نی، از همان خُردی. این چوبِ کوچکِ سحرآمیز با نوایی به بزرگیِ تمام رنجهای تاریخی ایل. گوشهایم بود اول که دست داد به دوستی و مهر با آنچه روایت میکرد از آن به موسیقی و موسیقی که شد نفسِ فرود و هر نفس که چون فرو میرود ممدّ حیات است و چون بر میآید مفرّحِ ذات. و پدر که مهر داد به عشق ورزیم و من به هفت سالگیم آکاردئون مینواختم و به ده سالگی ویولن. مرد ایل بودم و اهل عشق. دوازده ساله بودم که سوی چشم به تمامی تباه شد و دستهایم، چشمان دوبارة زندگیم و حیاتم که حیّ تازه گرفت به آمیزش با نغمه هایی که تمام روحم به غلیان میداد. فرود مینواخت و مست میشد. فرود میزد و شیدای دشت، شیهه میکشید به شهادت عشق. فرود بود و ایل.
سال 1342 آمدیم تهران و من شدم شاگرد نورعلی خان برومند، حبیب الله بدیعی، علی تجویدی و اصغر بهاری. همان سال پیانو را هم با مصداقی شروع کردم و کمی بعدتر که برای خواندن ادبیات فارسی، شدم دانشجوی دانشگاه شیراز و سفر به تهران که دوباره مرا به کسوت دانشجویی برد به دانشکدة هنرهای زیبا. همین دانشگاه تهران، و شدم دانشجوی رشتة موسیقی. نور علی خان بود که تشویقم کرد به کمانچه نوازی. چشمانی تباه شده داشتم و تمام موسیقی را با گوشهایم آموختم. گوشهایم شد چشمهایم و قطره قطرة نُتها که فرو میشد به چشمهای گشوده ام. آهنگسازی میکردم، از همان کودکی و حالا که شکل می یافت و کاملتر میشد به اعتبار بیشتری دانسته هایم. چهل سال تمام روی موسیقی قشقایی کار کرده ام. نغمه ها و آواها، لالایی ها و هرچه بوده جمع کرده ام به پاسداشتِ حرمت ایل که ایلیاتی است و نغمه هایش که داستان تمام تاریخِ پُردردش است.
تمام زندگیم انباشتة موسیقی است؛ مثل یک تکّه جواهر که ذوب شود در تمام هستی آدم. جوهر میگیرد آدم به موسیقی. روح شاد میشود؛ جان میگیرد؛ نفس دوباره بر میآید به حظّ نوای عشق. به بچّه هایم میگفتم – آن موقع هنوز درس میدادم و معلمی میکردم – که موسیقی مثل آب برای زندگی است و ما که حالا توی دلِ کویر زندگی میکنیم جان و روح و تنمان بیشتر عصیانِ عطش دارد. زندگیمان سیرابی ناپذیرِ آب است. زندگیمان شده بستری و موسیقی که آبِ روانِ زندگی است.
افسانه – همسرم – ایلیاتی است. زنِ رشیدِ ایل قشقاییم که مادری میکند برای دِنا و صبا و کاوه. افسانه صدایش، مخملِ تازه رُستة سبزِ بهار است. افسانه صدایش رنج دارد. به زبان ایلیاتیها میخواند و تمام خانه تصویر ایل میشود؛ رفته های دور، کوههای بلندِ پُربرف و تابستانهای داغ که تمام خانه پُر میشود از آوازِ لای لایِ مَشک. با ویولُن و پیانو موسیقی ایل مینوازم. دستهایم میلغزد روی نرمی ساز. بچه ام، کودکم. نُتهای غنوده بیدار میشوند. یک به یک، گام به گام. افسانه دَم میگیرد به لالاییهای دور. صبا و کاوه سراغ سازهایشان میروند. رسمِ عشق میگیریم به شکوهِ نوا. میزنیم و میزنیم. رنجهایمان در اشکهایمان رها میشود. دلمان شورِ عشق میگیرد. دشتی و همایون و بیات و افشار، سه گاه و چهارگاه. خوشیم با عشق. سودایی دارد این عالم.
ریالی نیست، خانة مستأجری و اثاثیة سالهای دور و حقوق معلمی. سالهای معلّمی توی خیابان ظهیرالاسلام، همین مدرسة خزائلی و هزارتا مدرسة دیگر توی همین شهر. ادبیات درس میدادم و موسیقی. افسانه هر روز مرا میآورد سر کلاس و هر ظهر خودش با صبوری، سرِ ساعت میآمد دنبالم. خسته بودم از این زندگی. حتّی وسیله ای هم نداشتیم. افسانه صبوری میکرد و من بیقراری. آخرش هم خودم را بازنشسته کردم و نشستم کنجِ خانه. کاش نمیکردم. شاید حال و روزِ دیگری داشتم. هر ماه دریغِ ماه بعد را دارم. اجاره خانه و فکرِ از پَسَش برنیامدن. دلم میخواست رنجِ این بی پولیهای بی پایان، زبان به کام میگرفت و باز راهی ایل میشدم. جست و جوهای ناتمام انتها میگرفت و پژوهشهای پاگرفته و نگرفته را سامانی میدادم.
زادة ایلم. منم. تمام ایل میشناسد فرود را؛ افسانه را؛ دِنا و صبا و کاوه را. هر چادرِ ایل، کنار شاهنامه، آواز و نغمه ای هم از ما دارد. فکر کردم بروم مرکزِ موسیقی بگویم دلم میرود برای پژوهش. بگویم کمک کنند برای جمع آوری نُتها و آوازهای رو به نیستی، تجزیه و تحلیلِ نُتهای موسیقی قشقایی و هر ایل و هر جای دیگر. تمام زندگیم آمیختة موسیقی است. التیام رنجها و زیادکنندة خوشیهایم. هر آهنگ و ملودی تازه، حال و هوای غریبی است که حتّی حالا در پنجاه و پنج سالگیم، باز جانم را فوران میدهد. موسیقی ایل برای من سماع میآورد. خلسه ای که در گفت و کلمه نمیآید. افسانه هم سختگیر نیست. میگذراند با من، سالهای نداری را؛ سالهای عُزلت و فراموشی را. برای گذرانِ زندگی فکر کردیم شاگرد بگیریم برای تعلیم موسیقی. گفتند خانه ات دور است. آخر دنیاست. راست میگویند. پول ما، توی تمام دنیا برای ما همین جا را قَد داده است. به روزنامه هم که خواستم آگهی بدهم، از من مجوّز خواسته اند؟ دارم، امّا چه؟ مجوّزِ آموزشگاه! کلّی میخندیم با افسانه. آموزشگاه، با کدام پول؟ با کدام جا؟ با کدام پشتوانه و حمایت؟
روزگاری رفته است بر ما و میرود باز که تمامی ندارد رنجِ مردمِ ایل. افسانة جهانگیری – همسرم – با گروه حسین علیزاده در چند کشور کنسرتی دادند و افسانه لالایی ها و آوازهای ایل را زنده کرد به سِحر آوازش. صدایی دارد این زن. دَم که میگیرد انگار توی ایلی. قلبِ صخره ها و فراخیِ دشت را چون نجابت اسب هِی میکنی و یَله میشوی توی نور ماه. خودمان هم کنسرت داده ایم. شیراز و گچساران و اهواز و گرگان و فرهنگسراهای همین تهران و تالار رودکی. گروهمان از دست رفت؛ گروه موسیقی سنتی محلیِ دِنا. گروه، حمایت میخواهد. گروه باید مالی برای خوردن هم داشته باشد. چه میدانم، گروه از دست رفت. ما ماندیم و خودمان. عمر شتابان هِی میکند و میشود. ما ماندیم و حافظ که تفأل میکنم گاه گاه به عشق برای افسانة زندگی ام. با همین خط بریل میخوانم:
در خرابات مغان گر گذر افد بازم- حاصلِ خرقه و سجاده روان در بازم
ثروتی است گنج عشق که هرچه بستانی از این کان و جود کنی، زیادت بخشد روح و جانت، و دُرّ عشق میفروشیم و مزدِ جان میبازیم تا به سر منزلِ دوست.
نوشته شده در جمعه 22 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : علیرضا
ویرایش شده در - و ساعت -
تاریخ و خاستگاه قشقائیها:
قشقائیها از نسل ترکهائیها هستند که 3000سال قبل از میلاد مسیح تاریخ و فرهنگشان در شهر سومری به ثبت رسیده است .
تاریخ نشان از آن دارد که ترکها ساکنان اصلی آسیای مرکزی بودند و تمدنهای اولیه را آنها بنا نهاده اند و نخستین زبانی که بشر با آن سخن گفت زبان ترکی بوده و بسیاری وازه ها ی زبانهای امروزی ریشه ترکی داشته اند .
بعضی ها ترکها را از نسل مغولها میدانند من در اینجا با اکتفا به کتابی از آقای منوچهر کیانی این موضوع را بررسی میکنم :
تفاوت مغولها و قشقائیها:
1-در قبائل مغول بین روسای ایل و افراد زیر دست روابط خویشاوندی وجود دارد و خوانین از افراد زیر دست زن میگرفتند و یا به آنها دختر میدادند این رسم در ایل قشقائی زشت و نفرت انگیز است.
2-مغولان زنان زیادی میگرفتند که گاهی تا 30زن میرسید ولی در بین قسقائی ها 2زن به ندرت دیده میشود .
3-بخشیدن زن توسط ÷در به فرزندش و ازدواج فرزند با زن ÷دربعد از مرگ وی و نشاندن دختران در ÷یشا÷یش کالسکه برای نشان دادن به دیگران و ازدواج سنین ÷ائین و وجود زنان صیغه ای بین مغولان و این قبیل اداب و رسوم در ایل قشقائیگناه است .
4-طرز بر÷ا کردن چادر و نوع جنس ان وآلاچیق قشقائیها شباهتی به مغولها ندارد .
5-دامهای قشقائیها از نزادقرا گل و شاهسون و آذربایجان است .
و چندین نمونه از این تفاوتها در نتیجه میتوان نتیجه گرفت که قشقائیها از نسل مغولها نیستند و چیزی که بیشتر از بقیه مشخص است و اکثر تاریخ نویسان آن را قبول دارند نزدیکی قشقائیها به آذربایجان میباشد از آنجا که بعضی از شعرها گویای این مطلب هستند مثل
بو یول گدر تبریزه اوءتبریز عزیزه
خدام بیر یول ور بیزه بیز گدگ اولکه میزه
دورنام گدیران کورد لارا ینگی دان کهنه یورد لارا
قوچ ایگید بداو آتلا را مندن اونا سلام ا و لسو ن
جمعیت ایل:
جمعیت ایل قشقائی در سال 1331ه .ق حدود 64000 خانوار یعنی 320000نفر براورد شده است وتعدادچریکهای آنهادر زمان صلح 20000نفر بوده.
ایل قشقائی از 6 طایفه بزرگ و 6 طایفه کوچک تشکیل شده که هر طایفه شامل تعدادی تیره و هر تیره از چند بنکووهر بنکو شامل چند خانوار است.
طوائف کوچک :1-رحیمی2-ایگدر3-صفی خانی 4 -قرا چایلو
طوایف بزرگ:1-دره شوری2-کشکولی3-فارسیمدان4-شش بلوکی 5-عمله6-کشکولی کوچک قشقائی قشقائی الم قشقائی
نوشته شده در جمعه 22 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : علیرضا
ویرایش شده در - و ساعت -
در زمان حکومت پهلوی محمد رضا شاه بارها اعلام کرده بود که قشقائی ها نباید در کشور من زندگی کنند
حتی چرچیل هم به روزولت گفته بود((به این قشقائی های لعنتی نمیتوان اعتماد کردآنها در جنگ جهانی اول و دوم پدر ما را در آوردند
.))ساد چیکف سفیر روس در ایران به شاه میگوید:
((
چرا قبل از اینکه کار پیشه وری را یکسره کنیداین قشقائی ها را متلاشی نمیکنید شاه در جواب میگوید چون قشقائی ها در مرکز ایران هستندو راه فرار ندارند اما پیشه وری در غرب حامیان زیاد دارد
))از این موضوع اهمیت ایل قشقائی وستیز آن با دولت وقت به خوبی مشخص میشود ستیز با بیگانگان به خوبی مشخص کننده این موضوع است
جنگ با اجنبی ها که شاید عامل اصلی بیرون راندن آنها از ایران وجود همین دلاور مردان ایلیست ولی چرا اکنون از این ایل انگونه که لایق اوست یادنمیشود دبیرستان عشایری در سالهای 50تا 57 از افتخارات شیراز به حساب می آمدقبولی در دانشگاه در طی این سالها شگفت انگیز بود
قبولی در هر دوره بالای %97بوده و این دلالت براهمیت قشقائی در آن زمان دارد مردانش شهره آفاق بوده اند و بر ایلی بودن خود میبالیدند نه اینکه میخواهم گذشته را با حال مقایسه کنم ولی توجه داشته باشید ایل گذشته وحال را با هم مقایسه کنیدصداقت و راستی آن زمان را ورق بزنید ببینید جوانان ما الان همه در دام مواد افیونی گرفتارند ولی خوب در کنار این مسائل جوانان موفق ما نیز زیاد داریم از جمله آقای مهندس کهندل پور از خوانندگان خوش صدای ایلیکه به معرفی او نیزخواهم پرداخت ببینید چرا الان جوانان بر خود عشایر بودن را عیب میدانند وآن را ننگ بر خود میشمارند؟چرا فرهنگ قریب به شش قرنی ما باید به دست فراموشی سپرده شودویا آداب و سنن اصیل ما باید در دل کوهها فراموش شود و با کوچکترین تاثیر شهر نشینی همه به دست خاطره ها سپرده شود.براستی بیائید علت را در خودمان جستجو کنیم
.انشاا...بعد از نوشتن این مطالب میخوام به معرفی وبلاگم به دیگران اقدام کنم.
بیلمزیدیک غصه نه دیر؟ غم نه دیر؟
شاد اوره گه محنت و ماتم نه دیر؟
یارا نه دیر؟مرهم نه دیر ؟ام نه دیر؟
ال وئرنده حلقه دو توب اوزردیک؟
پرواز ائدیب داغ وداشی گزیردیگامام قلی خان فرزنداله وردی خان سرداربزرگ صفوی از تبار قشقایی ها در قلمروحکمرانی خود قدرت وتسلط کامل یافت وتا حدودبندر پیش رفت به طوریکه در سراسر خاک فارس .سال 1031 هجری جزایر قشم وهرمز را از پرتغالی ها گرفت واز مغرب کهکیلویه لارستان وبنادر جنوب در دایره تسلط وی بود .او همیشه25 تا 30 هزار سوار زبده وجنگاور در اختیار داشت . عمله قشقائی است.که شرح رشادتهای او در نیروهای جنوب داستانها دارد.
قباخ قلی خان قورت بیگلر بیگی نادر شاه والی مملکت فارس که فدای دسیسه ها وتوطئه های خانواده کلانترفارس شد.
کریم خان زند به اولین ایلخانی قشقایی فرمان ایلخانی گری عطا کرده مشارالیه که جانی آقا نام داشت از نجیب زادگان طایفه شاهیلوبود .فرزندان جانی آقا از وزرای کریم خان بوده اند .
کریم خان همه جا با اسماعیل خان وحسن خان معتمد السلطان همراه وهمسفر بود ودرکلیه امور با وی مشورت می کرد .
جانی خان قشقایی تا سال 1234مردم ایل قشقایی از بیدادگری ها ی آغا محمد خان به تنگ آمده بودند . از آن زمان به بعد فتحعلی شاه جانی خان قشقایی را به مقام ایلخان گری ایالات جنوب انتخاب نمود واین حکم موجب شد که ایل قشقائی به نام یک واحد سیاسی در صحنه های اجتمائی ایران درخشیده ودر جریانات سیاسی نقشی داشته باشد.
مصطفی قلی خان لشکر آرامتولد 1314که در سن 32سالگی هنگام فتح ارگ کرمان کشته شد وی فرماندهنیروی 2000نفری طایفه
مرتضی قلی خان قشقائی اولین کسی که نیروی 2000نفری (گارد جاویدان قشقائی)را به وجود آورد و هیچگاه از فرمانروای فارس اطاعت نکرد و سر انجام به دستور فتحلی شاه و خیانت آقا بابا خان مازندرانی وی را به قلعه پرگان گشانده درها را بستند و ناجوانمردانه او را به طرز
فجیعی به قتل رساندند.
محمد علی خان ایلخانی :فرزند جانی خانکه به علم و دانش به خصوص عرفان علاقمند بود وی بامیرزا شفیع وصال شیرازی ارتباط صمیمانه داشت. قبرشیخ اقطع در پیر بناب توسط ایشان ساخته شده است .کشته شدن دو پسرش مرتضی قلی خان و مصطفی قلی خان موجب مرگ وی در1268 میشود و در پائین قبر مرادش شیخ اقطع مدفون است.
محمد قلی خان قشقائی :قهرمان و یکه تازمیدان مبارزه با انگلیس در ننیزک بوشهر.بنیان گذار باغ ارم در شیراز و 16باغ دیگر در فارس .
هنرمند خطاط نقاش و علاقمند به فرهنگ و هنر.
سهراب خان:فرزند مصطفی قلی خان رهبرشبیخون های متوالی در جنگ با انگلیس ها در برازجان وننیزک و متلاشی کننده قشون سیف السلطنه افشار در راه جنوب کشورکه شرح شجاعتهای او را ماذون شاعر بزرگ ایلبا بیانی شیوا سروده است
بهادر خان قشقائی :فرزند شهراب خان قشقائی که در زمان مظفرالدین شاه به لقب بهادر السلطنه مفتخر شد . وی فرمانده جنگ نا برابر با حاج رستم خان: بیگلر بیگی لارستان است که ماذون شاعر داستان این حماسه را به سبک جالبی سروده است .
سلطان محمد خان قشقائی :ایلخانی ادب پرور فرهنگ دوست قشقائی که شاعر بزرگ و گرانقدری چون ماذون را در دربار خود پرورید .سندن سونراگئدی ذوق و محبت سندن سورنا منسوخ اولدی سخاوت
گل ای کان کرم دریای رحمت خوب شهسوار خوب تیر اندارز ایلخانیسردار مشروطیت فارس اسماعیل خان قشقائی :
(سردار عشایر)که در بدترین شرایط با مستبدین و مخالفان مشروطیت مبارزه کردو نام خود را جاودانه نمود
عبداله خان ضرغام الدوله:در1308به ریاست ایل قشقائی منصوب شداما اختلاف زمان پدرش داراب خان با دیگر فامیل و طرفداران آنها ادامه داشت و وصول مالیت با تحریک بزرگان ایل ممکن نبود به همین دلیل اداره ایل در زمان او بسیارمشکل بود ..علمدار خان کشکولی : اولین شهید راه آزادی در انقلاب مشروطیت در جبهه فترس بود که مردم شریف شیراز به وی لقب (علمدار مشروطیت )دادندحاج محمد کریم خان کشکولی:به نمایندگی از طرف قشقائی ها در مجلس دوم راه یافت و در آنجا علیه تسلط خوانین بختیاری بر شئون حکومت مشروط هشدار داد .تا اینکه توجه حکومت مرکزی به فارس و قشقائی بیشتر شد.
معرفی افراد ایل ادامه دارد منتظر باشید:
نوشته شده در جمعه 22 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : علیرضا
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 09:10 ق.ظ توسط : علیرضا
ویرایش شده در - و ساعت -